هرمیون نوشت
 
...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 04/1/12 توسط هرماینی گرنجر

گمونم دیگه دلم نمیخواد بچه باشم.میخوام که بزرگ باشم.

شاید چون بزرگ بودن رو بلد نیستم،اصرار دارم ب کودکی



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 04/1/7 توسط هرماینی گرنجر

دیشب میخواستم بنویسم اما کلمه نداشتم.واژه هام کش اومده بودن،امشب سریع خوابم برد ولی به رسم هرشب با وجود خستگی،نیمه های شب بیدار شدم.ارامشش رو دوست دارم.مرسی خدا.مرسی بابت ارامش های کوچولوی زندگی هامون



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 04/1/6 توسط هرماینی گرنجر

فکر نکنم اینهمه احساس تنهایی کردن عادی باشه.

خیلی احساس تنهایی میکنم.

حس اینکه دیگه کسی برای من وقت نداره.



نوشته شده در تاریخ جمعه 04/1/1 توسط هرماینی گرنجر

میترسم

اضطراب دارم

و منتظر یه اتفاق بدم،یه عقوبت!

باید از اول همه چی رو بشناسم.

باید فرض کنم یه لوح سفیدم،از اول...

نوشته بود خدای ادما شبیه خود اوناست.

خدای ادما مضطرب سرزنشگره و منفعله

درست مثل خدای من!

نوشته بود ادما به اسم خدا خودشون رو میپرستن.

من میخوام خود خدا رو بپرستم نه خودم رو

واسه همین از اول....



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 03/12/30 توسط هرماینی گرنجر

محمد میگه حس میکنم امروز خیلی همه به من بی محلی کردن،دلم براش میره و میپرسم چی شد که چنین حسی داشتی؟فهمیدم بخاطر اون دوتا جوجه ته تغاریه که همه توجه ها رو به خودشون جلب کرده بودن،احساسات بدی دارم.این ولخرجی حس بدی دارم بهم میده که نمیخوام بپذیرمش.همش با بابا دارم کلنجار میرم.حس بدی دارم.خیلی بد



   1   2      >
.: Designed By Night-Skin.com :.


بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 3
کل بازدیدها: 97

[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]