گمونم دیگه دلم نمیخواد بچه باشم.میخوام که بزرگ باشم.
شاید چون بزرگ بودن رو بلد نیستم،اصرار دارم ب کودکی
هرمیون نوشت |
||
...
|
![]() ![]() گمونم دیگه دلم نمیخواد بچه باشم.میخوام که بزرگ باشم. شاید چون بزرگ بودن رو بلد نیستم،اصرار دارم ب کودکی دیشب میخواستم بنویسم اما کلمه نداشتم.واژه هام کش اومده بودن،امشب سریع خوابم برد ولی به رسم هرشب با وجود خستگی،نیمه های شب بیدار شدم.ارامشش رو دوست دارم.مرسی خدا.مرسی بابت ارامش های کوچولوی زندگی هامون فکر نکنم اینهمه احساس تنهایی کردن عادی باشه. خیلی احساس تنهایی میکنم. حس اینکه دیگه کسی برای من وقت نداره. میترسم اضطراب دارم و منتظر یه اتفاق بدم،یه عقوبت! باید از اول همه چی رو بشناسم. باید فرض کنم یه لوح سفیدم،از اول... نوشته بود خدای ادما شبیه خود اوناست. خدای ادما مضطرب سرزنشگره و منفعله درست مثل خدای من! نوشته بود ادما به اسم خدا خودشون رو میپرستن. من میخوام خود خدا رو بپرستم نه خودم رو واسه همین از اول.... محمد میگه حس میکنم امروز خیلی همه به من بی محلی کردن،دلم براش میره و میپرسم چی شد که چنین حسی داشتی؟فهمیدم بخاطر اون دوتا جوجه ته تغاریه که همه توجه ها رو به خودشون جلب کرده بودن،احساسات بدی دارم.این ولخرجی حس بدی دارم بهم میده که نمیخوام بپذیرمش.همش با بابا دارم کلنجار میرم.حس بدی دارم.خیلی بد |
بازدید دیروز: 3 کل بازدیدها: 97 |
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] |